قهرمان ميرزا عين السلطنه
4162
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
من هم اگر توانستم به تكليف خود عمل مىكنم . حامى رنجبر شما گمان مىكنيد اين سبيل كلفت پدر سگ ( جلال ) در نزد من كسى حساب مىشود ، پدرش را بيرون مىآورم . اين هفت جا همين جزئى ملك را گرو گذاشته فروخته . آن كچل ( ميرزا اسحق ) داخل آدم است ، خودش را نمىتواند حفظ كند . اگر ذرهاى بىمهرى داشته باشم . يا من از سيد بزرگ متقلب مال مردم خور انديشه دارم . آمدى رعيت را به روى من وادار كردى ، مراجعت كردى كار خوبى نكردى . اگر حامى رنجبر هم بودى خطا رفتى . حاليه هرچه بكنم نمىتوانى آنها را حفظ كنى و من هم ناچارم محل خود را امن كنم ، حفظ كنم . البته بىتنبيه بىمجازات نمىشود . بعد به طعنه گفت چه وقت تشريف مىبريد . گفتم هر وقت مايل باشم ، هيچ كس از من نمىتواند ممانعت نمايد كه به خانهء خودم نروم . گفت پس هر وقت رفتيد به رعايا نيكى كنيد . گفتم جاى نيكى به توسط جنابعالى نگذاشتهاند . الموتيها گوش مىدادند بنان ديوان بود ، بعد هم يمين خاقان آمد . ميانه گرفتند صحبت را قطع نموديم و بعد از صرف يك سيگارد ديگر برخاستيم . بيرون آمدم ميرزا اسمعيل خان و اسمعيل جلودار گفتند سيد بزرگ ، ميرزا اسحق ، جلال ، محمد و چند نفر ديگر از الموتيها توى حياط نزديك در اطاق از اول ورود شما ايستاده گوش مىدادند . تا صحبت به سبيل كلفت و كچل رسيد يكى يكى از نزديك در كنار رفته زير لب مىگفتند اين هم نشد . شاهزاده در ادارهء ماليه هم بدگوئى مىكند و پيشكار نمىتواند جواب بدهد . سيد با ميرزا اسحق با كمال كجخلقى بيرون رفتند . سايرين گوشهء ديگرى مشغول چرت شدند . محمد كلانى لباسى پوشيده به كلاه خودش نشانى زده كه به آن نشان نوشتهاند ( قاصد ماليهء الموت ) با باد و بروتى مىرود و مىآيد . قتل وليعهد اطريش جمعه 7 شهر رمضان المبارك ، 31 ماه جولاى 1914 ميلادى ، 8 برج اسد 1333 هجرى - وليعهد اطريش ( آرشيدوك فرانسوا فرديناند ) را كه شهر سراجوه بسنى رفته بود مقتول نمودند . اول قبل از آنكه به عمارت بلديه وارد شود سه نفر از اهل صربى براى او كه در كالسكه با عيالش و حاكم بسنى نشسته بود بمب انداختند . اتفاقا بمب نتركيد و وليعهد با